تبليغاتX
انسانم آرزوست...
دل نوشته ها
سايه:

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم از اونجايي كه ۳ روز بود كه از خواب بي بهره بودم ، يهو يه سوال در ذهنم پديدار شد : شما چند بار در طول دوره ي تحصيلتون راجع به موضوع علم بهتر يا ثروت انشا نوشته ايد؟

من طبق حسابي كه در مغزم انجام دادم به اين نتيجه رسيدم كه ۱۴ بار در مورد اين موضوع انشا نوشتم و دقيقاً هر ۱۴ بار به اين نتيجه رسيدم كه علم از ثروت بهتر است.

حالا سوالم اينه اگه علم بهتره پس چرا حال و وضع جامعه اينه و اگه ثروت بهتره پس چرا حال و وضع ما اينه؟ما كه هميشه نفت سر سفره هامونه !

به نظر من نه علم بهتره و نه ثروت چون توي جامعه اي كه توي عصر هايتك و در كشوري مثل ايران وقتي صدها نفر از دوستامون فقط به جرم اظهار نظر مجبور ميشن سكوت كنند و مثل سايه روي زمين بخزند و وقتي علماي ما مدرك دكتراشون رو به رخ هم ميكشن و نمرات ۲۰ كلاس اول ابتدايي شون رو به عنوان نمودار پيشرفت اين ملت نشون ميدن به نظر تو دوست عزيزم آيا ديگه حالي براي علم اندوزي يا ثروت اندوزي ميمونه؟

به نظر من كه نمي مونه.

اگه منتظر جواب سكوت هستيد، بايد بگم ايشون حال صحبت كردن ندارند شايد هم افتخار نمي دن شايد هم از من مي ترسه ، شايد هم ...

ولي اي كاش حداقل توي رفتارهاي روزانمون چه در مقام يك عالم و چه در مقام يك غني فقط كمي انسان تر بشيم.

 

+ گفتمان روز ...  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:0  توسط تیر ماهی ها  | 

سلام امشب برای اولین بار گروه ۵ نفری مون دور هم جمع اند ، تصمیم گرفتیم یه پستی متفاوت از قبل بزاریم .

مینا-رویا-زهرا -سایه و سکوت

مینا:

امشب شب خوبی بود درمورد همه چی حرف زدیم چرت و پرت زیاد گفتیم گوش خیلی از استادها رو به زنگ در آوردیم بعضی ها رو تو قبر خیلی تکون دادیم ، من آشپزی کردم ، غذام خیلی خوشمزه بود کوفتشون بشه.

رویا:

امروز ما اومدیم که به دوستمون انرژِی بدیم و درس بخونیم نه انرژی دادیم و نه درس خوندیم منتها به جاش کلی انرژِ ی گرفتیم

سایه:

کاش که جای آرمیدن بودی             یا این ره دور را رسیدن بودی

می رویم آنجا که باهم روز و شب را آشتی ست

صبح چندان دور نیست.

امروز در حالی که کاملا غرق شادی بودیم یهو خبر دادند که عموی مهربان سکوت فوت کرده .

راستش کامل هنگ کرده بودیم .سکوت عزیزم واقعا متاسفم و آرزوی من اینه که عموت با بهترین ها همنشین بشه.

زهرا:

چی بگم آخه خوابم میاد، از خوردن چیپس و پفک و آبگوشت بگیر تا سرو صدا و شلوغ بازی تو بگو یه ذره درس خوندیم؟؟؟

مینا:

لعنتی ها امشب منو صدا کردین اینجا ، نذاشتین یه کلمه درس بخونم من گفتم که شما واسم یه خوابی دیدید ، از اونجا شروع که یه دقیقه بعد از دعوت من که فکر کردم شام افتادم شما زنگ زدید گفتید مینا برو نونوایی نون بگیر، دو دقیقه بعد گفتین مینا چیپس بگیر،۳ دقیقه بعد زنگ زدید گفتید کارت شارژ بگیر، ۴ دقیقه بعد خودم مثل بچه ی آدم با زنبیلی از وسایل و یک عدد بستنی که منو مهمون کرده بودند اومدم خدمتتون تا شام بزارم

زهرا:اوممممممممممممممم

سایه:

ای بابا این دوتا خوابیدند تو رو خدا ما رو ببینید رو دیوار کی یادگاری مینویسیم

رویا:

بچه ها تو رو خدا دست از سر من بردارید

سایه:

عمراً ما بزاریم اینا بخوابند

مینا:

خدا خیر بده مامانتو نمی زاره تو بیای پیشمون وگرنه بیچاره بودیم

زهرا:

اه بزارین بمیریم دیگه مسخره ها

سایه:

بیچارشون کردیم خدایی حالا تازه الان میخوایم بریم درس بخونیم درس خوندن ما رو هم که می دونید( ولی راستکی میخوایم بریم درس بخونیم)

رویا:

بچه ها جان من بزارین بخوابیم، صبح باید زود بیدار شیم

سایه:

مینا که هی داره چرت و پرت میگه یه بار میگه اینجا قطبه یه بار میگه اینجا استواست یه بار میگه گوشیم ویروس گرفته بعضی وقتها از بدبختی هاش میگه کلا خوابش میاد معلومه .

سکوت :

بسه اصلا حس حرف زدن ندارم بهتره تموم کنیم الان رویا و زهرا پا میشن مارو از خونه بیرون میکنند

شب خوش.

 

+ گفتمان روز ...  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:28  توسط تیر ماهی ها  | 

سکوت:

امروز به پیشنهاد من  اومدیم سایت دانشگاه تا پست جدید بزاریم .

سایه:

از اونجایی که نصف حرفایی رو که میزنیم شوخیه،تو پست قبلی هم شوخی کردیم که گفتیم : تا پایان امتحانها آفتابی نمی شیم( البته من که کلا آفتابی نیستم)

سکوت:

دیروز دو تا امتحان داشتیم، "مبانی نظری" و " طراحی معماری" مبانی رو که خراب کردیم استاد هم لطف کردند و بلافاصله نمره های درخشانمون رو اعلام کردند همه هنگ کرده بودند خیلی از سوالها رو که اصلا تو جزوه ندیده بودیم

سایه:

با دیدن سوال اول  بقیه سوالاتی رو هم که تو جزوه بود فراموش کردیم ، ای دل غافل ما که مبانی نظری مون خوب بود این شد وای به حال بقیه

سکوت:

جالب تر امتحان طراحی بود هر چقدر سوالهای مبانی سخت و گیج کننده بودند سوالهای طراحی خنده دار بود طوری که ۵ دقیقه بعد از امتحان همه تو محوطه ی دانشگاه داشتند به سوالهای جالب و بی نظیر اساتید می خندیدند.

سوالهای طراحی استاد نوروزیان:

سوال ۱- روند کلاس طراحی معماری ۳ را تحلیل کنید.

سایه:

استاد نوروزیان استاد طرح منه   سوال دومی هم وجود نداشت نمی دونید با چه مشقتی جواب دادم.

سوالهای استاد فرهنگی:

سوال ۱-تاثیر طراحی داخلی در طراحی معماری چیست؟

سوال ۲- میزان رضایت مندی شما از کلاس طراحی معماری ۳ تا چه اندازه بوده است؟

سکوت: استاد فرهنگی استاد طرح منه، باز سوال اول استاد فرهنگی ربطی به کلاس داشت با اینهمه وقتی از جلسه اومدیم بیرون همه تعجب کرده بودند آخه یکی نیست بگه کجای دنیا درسهایی که ۴ واحده هستند امتحان کتبی دارند؟

سایه:

 از سوالهای استاد نوروزیان و استاد فرهنگی که بگذریم استاد طلایی حق مطلب رو بسیار به جا ادا کردند!! آنچنان سوالهای خفنی داده بودند که بچه های اون گروه ۲ ساعت سر جلسه بودند . البته لازم به تذکر است ، بچه ها باید چندتا فرهنگ معین سر جلسه میبردند تا بتونند کلمات داخل سوالها رو معنی کنند.جاتون خالی ، خیلی با حال بود

سکوت:

از غیبت که بگذریم می رسیم  به اوضاع کنونی مون ، تو این چند روز سعی کردیم به تماس های گوشیهامون جواب ندیم چون هر کی رو میبینیم میگه بیاین سازه بخونیم ما هم که اصولا باسوادیم . (البته فردا با چند نفر از بچه ها قرار گذاشتیم تو دانشگاه بخونیم )

سایه:

 والله چند نفر که چه عرض کنم اینجانب استاد سایه ... به همراه استاد سکوت.... قراره فردا به بیست و چند نفری سازه درس بدیم نه که ما خیلی باسوادیم در تمام طول روز با کل بچه ها سازه رو مرور میکنیم.

ای بابا وجدانه دیگه، ما هم که کلا با وجدان!!

سکوت:

تو رو خدا برامون دعا کنید  اگه فردا پیش بچه ها کم بیاریم آبرومون میره ، هر چند که سایه ترم قبل هم با همه ریاضی کار کرد و اصلا هم کم نیاورد ولی بازم به دعای شما نیاز داریم.

سایه:

ما که عمراً کم بیاریم اصلاً توهمش رو نداشته باشید .تازه یه سوتی دیگه هم دادیم که به دلایل مشکلات امنیتی از گفتنش بسیار معذوریم.

 ***راستی دیشب یکی از دوستامون هم به جمع وبلاگ نویس ها اضافه شد ما هم لینکش کردیم بهش سر بزنید گناه داره تازه کاره ( به اسم مهری)***

جمله ی روز:

این حکایت بسیاری از ماست:

ما سکوت میکنیم ، لب هایمان دعا میکنند، اما ذهنمان به موضوعات مختلف می پردازد و پرسه میزند .هنگام سکوت ، موضوعات و افکاری که طی ساعات معمول روز به آنها توجه میکنیم پیدا می شوند و مانند دسته ای .... آرامش ما را بر هم میزنند هر چه بیشتر بکوشیم آنها را کنار بزنیم، بیشتر مقاومت میکنند.

 

خداوند همراه بهترین تیر اندازان است نه با ارتش های مجهز.

 

+ گفتمان روز ...  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:18  توسط تیر ماهی ها  | 

سایه:

 ما امروز سر بعضی مسائل خیلی بحث کردیم که مهمترینش این بود:

چرا ما نمی تونیم هیچوقت حرف دلمون رو بگیم، اگه موافقیم بگیم آره و اگرم مخالفیم درست حسابی بگیم نه ،ما فقط یاد گرفتیم بدون اینکه موقعیت خودمون و  بسنجیم تیریپ عیسی  مسیح برداریم و به همه بگیم باشه من هستم اصلا نگران نباش.

سکوت:

میدونی خیلی از مواقع میشه گفت نه ولی این وجدان ماست که داد میزنه نه نگید و  فرض کنید اینم از اون وقتهایی که  همین طوری داره بیخودی تلف میشه ، ما که همه ی وقتمون با برنامه ریزی نمی گذره ، راستش امروز ما امدیم دانشگاه تا پروژه های درسی رو تموم کنیم ولی مگه بچه ها گذاشتند ؟! یکی اومد با سایه سازه بخونه ، یکی اومد با من پرسپکتیو بخونه و ..........

اینطوری شد که ۳ ساعت ما صرف درسهایی شد که اصلا قرار نبود کار کنیم ولی وای از دست این وجدان!!

سایه:

وجدان ما فقط به ما گوشزد میکنه که نه نگید ولی اگه یه زمانی گفتن آره  با عث اذیت شدن خودمون بشه عمراً صداش در بیاد.بابا آخه جالب اینه که من و سکوت زیاد خودمون رو درگیر درسا نمی کنیم  ولی نمی دونم چرا دیگران فکر میکنند ما خیلی حالیمونه ( البته شما جدی نگیرید ما خیلی حالیمونه به روی خودمون نمیاریم!)

سکوت:

گفتن آره یا نه مطلق همیشه هم خوب نیست من مشکل رودرواسی ندارم فقط اینه که دلم میسوزه جوونهای ما دارند تو این دانشگاه ها تلف میشن  آخه به نظرتون جای تاسف نداره یه دانشجوی ترم چهاری بیاد بگه بلد نیستم برش بکشم ؟؟

سایه:

 مشکل دانشجوها یه سمت قضیه ست   و سمت دیگر ماجرا مشکل ما ایرانی هاست( منظورم شما استثنا ها نیستید)  که معمولاً مشکلات دیگران واسمون ارجح تر هستند.این مشکلات کوچک باعث میشه ما تو مسائل بزرگ   زندگی هم نتونیم بگیم نه و به خودمون تلقین کنیم که دیگرا ن بیشتر از خود ما به ما نیاز دارند.

سکوت:

امروز اینقدر درگیر بچه ها شدیم که یادمون رفت که خودمون چیکار داشتیم، ولی من باز از این که بتونیم کمکی هر چند ناچیز به دیگران بکنیم خوشحالم و می دونم تو یه جای دیگه تو زندگیمون کسانی پیدا میشن که کمکمون کنند. مطمئنم .

سایه:

ببین حرف منو بد برداشت نکن، حرف من امروز، تو دانشگاه ، بین بچه ها نیست من میگم ما باید یاد بگیریم به مشکلات خودمون هم فکر کنیم. این مسائل  حتی توی جامعه ی ما هم مطرح میشه، گاهی دیگه وجدان کاری از دستش بر نمیاد  اینجاست که عقل باید وارد عمل بشه.

سکوت:

دقت کردی امروز اصلا از شعر استفاده نکردی می بینم که دیگه قصد نداری جای سعدی و فردوسی و حافظ و موسوی رو بگیری. بیخیال مثل اینکه امروز خیلی بهت فشار اومده.

سایه:

چی گفتی؟ با من بودی ؟ فکر کردی من کم میارم حالا اینو داشته باش موسوی کیلو چنده ( البته منظورم شاعر بزرگ الهام موسویه)

درد عشقی کشیده ام که مپرس                      زهر هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام میان جهان و آخر کار                           دلبری برگزیده ام که مپرس

         حال کردی!

سکوت:

من معذرت میخوام دیگه تکرار نمی شه .

فکر نکنم دیگه تا آخر امتحانها برسیم که پست جدید بزاریم برامون دعا کنید.

سایه:

برامون دعا کنید ما هم براتون دعا میکنیم. خیر از جوونیتون ببینید.

دعای امروز:

دعا کنیم که هرگز نگوییم:

خداوندا این شر را از سر من دور کن.

بلکه بگوییم:

خداوندا قدرت غلبه بر این شر را بر من عطا کن.

 

 

+ گفتمان روز ...  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:44  توسط تیر ماهی ها  | 

سوال کنکور تجربی در سال ۱۳۸۸:

شنیدید میگن هرکی در روز بیش تر از ۶ ساعت بخوابه بیماره !!حالا اگه دو نفر مجموع خوابشون در روز کمتر از یک ساعت باشه چه بیماری دارند؟

گزینه ۱-دوست دارن بیدار بمونن                                     گزینه ۲- مشکلات روحی روانی دارن

گزینه ۳-بیماری لاعلاج دارند و احتمال مرگ هست          گزینه ۴- اصلا این موضوع صحت ندارد

 

سایه:

یک معجزه دیشب اتفاق افتاد! من برای اولین بار تمام دیشب رو بیدار موندم.

سکوت:

البته باید گفت که کمال همنشین در تو اثر کرده.نه مهندس

سایه:

بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی جدایی جدایی جدایی.....

سکوت:

بگذریم حرفتو بزن.

سایه:

میگن آدم بدشانس اگه دو تا سنگ از آسمون بیاد اولیش میخوره تو سر خودش دومیش هم نوبت میگیره بخوره تو سرش( این شرح زندگی سکوته)

سکوت:

ای بابا راستش من از ۲ روز پیش دست به هر سیستمی که زدم خراب شد و همه ی کارهایی رو که طی ۲۴ ساعت با سایه انجام دادیم، از دست رفت و ما هر دو تامون با تمام بدبختیهامون مجبور شدیم شب رو در کنار هم به کار مشغول باشیم اونم کاری که ۳ بار انجام داده بودیم و هر ۳ بارش هم پریده بود کاری تکراری و خسته کننده.

سایه:

یاد حالگیری دیروز که میفتم دلم میخواد اول سرمو بکوبم به دیوار بعد یکی بکوبم رو ی این رایانه ی بی مغز بعد که خنک شدم بگیرم بخوابم.

سکوت:

راستش دیروز صبح بعد از اینکه سیستم من خراب شد و اجباری اومدیم دانشگاه تا ۴ ساعت فقط مشغول نصب نرم افزار اتوکد شدیم و بعد از اون که شروع بکار کردیم ۴ ساعت مستقیم پشت سیستم بودیم که یهو سیستم هنگ کرد و تمام کار های ما به باد رفت

سایه:

در این لحظه ی کذایی بود که من به یاد سعدی بزرگ افتادم که میگه: بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران ، کز سنگ ناله خیزد...روز تحویل کاران( ای بابا چون خوابم میاد یادم نمی یاد سعدی گفته ، فردوسی گفته، موسوی گفته،....)

سکوت:

بعدش هم که طبق معمول سایت بسته شد و ما رفتیم شرکت کار کنیم که سیستم اونجا هم از بخت خوب ما کلا از کار افتاد ، ای خدا چقدر مارو دوست داری ی ی ی

سایه:

من که دلم برای سکوت سوخته بود دلم و زدم به دریا و شام دعوتش کردم خونمون ، از اینکه کامپیوترم نابود شه به شدت وحشت داشتم ولی خراب رفیقم دیگه.

سکوت:

خلاصه مثل اینکه خدا خیلی دوستم داره چون سیستم سایه سالم موند و من رو از شرمندگی در برابر سایه نا نجیب نجات داد """"خداجون خیلی دوستت دارم"""

سایه:

القصه ما تا ساعت ۶ کار کردیم، البته اگر ما رو  شناخته باشید میدونید که در بین کار کلی نظر، پیشنهاد ، انتقاد ، تمسخر، اذیت ، خنده و در نهایت یک کمی کار .

سکوت:

خدا میدونه دیشب با حرفامون گوش چند نفر زنگ خورد ( البته مثل اینکه همه روی سایلنت بودند)

سایه:

آخه مساله فقط خواب نیست ما ساعت ۷-۸و ۹ صبح با افراد مختلف در مکان های مختلف قرار داشتیم تا کاراشون روتحویل بدیم .

""""""تو رو خدا به جوونی خودتون رحم کنید"""""

دعای امروز:

صبح زود در طلب روزی و حاجت های خود باشید زیرا سحر خیزی مایه برکت و رستگاری است.

 

 

+ گفتمان روز ...  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:47  توسط تیر ماهی ها  | 

سکوت:

سلام

سایه:

علیک سلام

سکوت :

دقت کردی چقدر این روزها همه چیزش عجیب شده !!!

سایه:

آره، آخه ما جدیداً کارامون هم عجیب شده و اصولاً بدون اینکه لحظه ای کم بیاریم به کارهای عجیبمون ادامه میدیم. نمونه اش همین پروژه خفن تاسیسات

سکوت:

آخه ما یه پروژه ای انتخاب کردیم که پلان یه طبقه اش برابری میکنه با کل طبقات برج میلاد(و البته برابر با ۳ تا از پروژه های بچه های دیگه)

سایه :

تازه میدونید جوابمون در برابر این کار عجیبمون چیه؟ با کمال پررویی میگیم عیب نداره ما می تونیم .

و کار بیشتر یاد می گیریم اصلا فکر نکنید ما کم میاریما ""عمراً""

سکوت:

میدونید هر چی که بیشتر وارد پروژه می شیم می فهمیم چه کار پر ملاتی تا ما مقدمه کار و محاسبات اولیه  رو انجام بدیم کار بقیه تموم شده.

سایه:

بی خیال بابا ، این از کارهای عجیبمون ، آخه فقط این که نیست حالا بریم سر خبرهای عجیب  ، ما که شنیدیم شاخ در آوردیم شما رو نمی دونم

سکوت:

امروز کلاغ سیاهه خبر آورد :  استاد ""حت" از یکی از بچه ها خواستگاری کرده  وای ی ی ی

سایه:

ای بابا بازم حرفای خاله زنکی بچه ها ، آخه می دونید کجای فاجعه جالبه این شخصیت فوق العاده باهوشه ، ما فکر می کردیم آدم های باهوش یا تیز هوش دنباله آدمای بهتر از خودشون میگردند  ما که باور نمی کنیم چون در اون صورت بنیان فکری مون متزلزل میشه

سکوت:

سایه جان می دونی چیه همیشه آدما با چیزایی تو زندگی برخورد میکنند که حتی تصورش هم غیر قابل تصوره

سایه:

نکته ی جالب قدرت آمارگیری دانشجو هاست ما تقریباً جزو آخرین نفراتی بودیم که این خبر رو شنیدیم بعضی ها چقدر بیکارند

سکوت:

به نظر من این که وارد حاشیه ها نمی شیم خیلی هم خوبه ، گاهی اوقات همین حاشیه باعث  میشن متن اصلی از یاد بره من اصلا خبر رو باور نمی کنم.

سایه:

اصلا از ما میشنوید شما هم هیچوقت نه وارد حاشیه ها بشید نه بزارید براتون حاشیه بسازند و بدونید که  ""عاقلان نقطه پرگار وجودند"" عین ما همیشه در مرکز ماجرا باشید و لی دورش نچرخید.

حالا بشنوید از سوتی عجیب من :

آقا من سر کلاس نشسته بودم داشتم با سکوت تلفنی حرف میزدم که استاد روستا وارد کلاس شد، من هم بدون اینکه قطع کنم ادامه دادم یهو سکوت یه چیزی گفت که عصبانی شدم( منم که حساس !!)  جاتون خالی بلند وسط کلاس خطاب به سکوت گفتم: بمیررررررررر

وای چشتون روز بد نبینه استاد یه نگاه به من کرد گفت : کی بمیره؟

منم که اعتماد به نفس برگشتم گفتم :سلام استاد احواله شما؟یه لحظه کامل هنگ کردم

سکوت:

ماجرای تلفن سایه بر میگرده به اینکه هیچ کدوم روی رفتن به کلاس رو نداشتیم و سایه هم میگفت بیا کلاس رو نریم و به استاد بگیم اجازه بده ما بریم (آخه استاد از ما انتظار کار بهتری داشت).

سایه:

البته نا گفته نمونه که سر کلاس موندیم کارمون رو نشون دادیم  و اشکالهای کارمون رو فهمیدیم .

سفارشات دو تا تیر ماهی به شما دوستان عزیز

نتیجه اخلاقی:

۱- اولا یا با تلفن سر کلاس حرف نزنید یا وقتی حرف میزنید احساساتتون رو کنترل کنید

۲-دوما اگه کار هم برای کلاس نداشتید شجاع باشید و برید سر کلاس به روی خودتون هم نیارید

۳-سر کاراتون سعی کنید قبل از اینکه استاد شما رو تخریب کنه خودتون اعتراف کرده و نگران عواقب بعدی نباشید.

+ گفتمان روز ...  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 23:49  توسط تیر ماهی ها  | 

                         یه روز دیگه با تمام بیهودگی هاش تو دانشگاه

سایه:

سلام

سکوت:

سلااااااااام

سایه بیا تصمیم بگیریم به جای سلام بگیم درود ، چطوره؟

سایه:

حرف این نیست که بگیم سلام ،درود،دو صد بدرود، باید وقتی سلام میدیم همه ی ذهنمون پیش مخاطب باشه

نه اینکه فقط رد بشیم یک کلمه با کلاس بگیم ، بعد بدون اینکه لذتی پشت سلاممون باشه ، تو دلمون بگیم "حالشو گرفتم " یه حرف با کلاس بهش زدم .

سکوت :

نمی دونم واقعا چی بگم ولی خوب دیگه هر کسی برای خودش عقایدی داره ، عقاید همه هم قابل احترام و در عین حال قابل انتقاد ه.

سایه:

از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است، ما اصولا                                                  صبح های سه شنبه تصمیم میگیریم که به دانشگاه بیام و یه کار مفید انجام بدیم، ولی به قول چاووشی : لعنت خدا به این سه شنبه ها!!!

سکوت:

هر روز خدا پر از زندگی ولی اینکه ما چه جوری زندگی کنیم مهمه! تصمیم ما درسته ولی عملکردمون نه،ببین دوست خوبم ما نمی تونیم خوب کار کنیم چون پیوستگی و انسجام فکری نداریم اینقدر دور و برمون رو شلوغ کردیم که به قول معروف از اینجا رونده از اونجا مونده شدیم.

سایه:

آخه آدم حسابی ، روم به دیوار چین ، ما مگه چه گرفتاری داریم ، بچه هامون خونه موندند ، غذامون رو گازه ، کم مونده بسوزه،بتون ریزی برجامون مونده یا شرکای شرکتمون سهاممون رو از دستمون گرفتند.نه هیچ کدوم از اینا نیست اتفاقا ذهنمون هم خیلی بازه فقط نمی دونم چرا برنامه ریزی نداریم،عمق فاجعه رو  درست در روزهای سه شنبه میشه درک کرد، باور کن

سکوت:

می دونم تا حدی حرفات رو تائید می کنم ،ولی من که احساس می کنم روزهای پردردسری رو می گذرونم همش شده  روزهای پر از تشویش و نگرانی ،البته من سعی می کنم  زیاد درگیر مسائل درسی نشم نه اینکه به فکرش نباشم ولی اعتقاد  دارم همه این روز ها می گذره و چند وقت دیگه میشه عین گذشته های دیگه و ...........

سایه:

احساس میکنم این روزها به تلخی قهوه است اصلا شاید به همین دلیل که بعضی ها میگن : قهوه شادی بخشه!

سکوت:

بله همه شادیها زمانی احساس میشه که قبلش مزه سختی و رنج رو چشیده باشی همیشه سفید در کنار سیاه و نور در برابر تاریکی معنا پیدا میکنه (و سایه همراه سکوت آرامش بخشه)

سایه:

می دونی، من می خوام جامعه ام ، دانشکده ام ، زندگیم بر سه پایه استوار باشه،کتاب،ترازو و آهن و خودم هم بر سه پایه: حقیقت ،زیبایی و هوشیاری. پس چرا باید روزامو  هر چند پشتشون یه خاطره باشه   اینجوری از دست بدم؟ فکر کن یه روز از زندگیم رفت.

سکوت:

با کنایه حرف میزنی ، منظورت از ترازو و آهن چیه ؟ واضح تر بگو من که دوستتم متوجه نمی شم وای به حال ........

سایه:

کتاب ، علم منه    که میخوام هر روز زیاد بشه حتی سه شنبه ها،ترازو ، عدالته که میخوام هر ساعت جلوه داشته باشه، آهن  تکنولوژیه که می خوام  منم یه سهمی توش داشته باشم، مفهومه مهندس؟

سکوت:

خیلی خوبه که اینها ملاک زندگی هر روز و حتی هر ثانیه ی وقتته،

به نظرت تونستی یا می تونی جامه عمل بپوشونی و از عقیده تبدیل به عمل کنی و همه ی زندگیت رو با اینها عجین کنی؟

کاش همه ی ما به گذشته ها نگاهی کنیم و یه نظری به آینده بندازیم و بدش تو حال  حرکت کنیم!

سایه:

یه روزایی فکر می کردم کتاب و آهن رو دارم ، من    جهان رو پر از ترازو خواهم کرد اما حالا  ...

یه چیز رو بگم آینده و گذشته همش کشکه ، خیاله، حرفه  هر چی هست امروزه ،همین حالا که من تصمیم گرفتم سه شنبه هام بر پایه ی  اراده و حرکت باشه چه فرقی میکنه تو گذشته چه اتفاقی افتاده باشه، تاریخ هر صد سال یکبار تکرار میشه اما من غیر قابل تکرارم.

سکوت:

نمی دونم امروز به تو چی گذشته آره منظورم خود خودته ، چی شده که اینقدر غریب حرف میزنی راحت بگو ، کاش می شده همه چی رو گفت و همه چی رو درک کرد کاش....

سایه:

چیه؟ در برابر اینهمه ادبیات کم آوردی؟پرچم سفیدت رو بده بالا!!! اینا رو گفتم که بگم ما اینیم دیگه، گاهی سفید ، گاهی سیاه،یه وقتایی خاکستری ولی عمراً آفتاب بلکه همیشه سایه!!!!!!!!

سکوت:

باشه من که بالاخره نفهمیدم امروز تو با چشم دلت چی رو درک کردی که اینقدر با کنایه حرف میزنی

ولی به نظرم اگه بری و یه کم استراحت کنی و یه روز دیگه از زندگیت آغاز بشه این احساسات تیر ماهیت تغییر میکنه

 

****اینم یه شعر از احمد شاملو****

            در این بن بست

دهانت را می بویند          

مبادا که گفته باشی دوستت میدارم

دلت را می بویند

             روز گار غریبی ست ،نازنین

. عشق را

کنار تیرک راه بند

 تازیانه میزنند

                 عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

اتش را

                    به سوخت بار سرود و شعر

                                                    فروزان میدارند

به اندیشیدن خطر مکن

                        روز گار غریبیست نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

                       نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند

بر گذر گاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                       روز گار غریبی ست ، نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

                      شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

                      روزگار غریبی ست ، نازنین

ابلیس پیروز ، مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

                      خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

 

+ گفتمان روز ...  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 20:17  توسط تیر ماهی ها  | 

سایه :

سلام

سکوت:

علیک سلام خانم مهندس

سایه :

امروز می خوایم یه کم از دردی که هممون داریم و دواشو نمی دونیم صحبت کنیم

رنج بخشی از زندگیه و آموزنده است اگه رنج نصیبمون نشه بهترین درس های زندگی رو یاد نمی گیریم اما حیف که خیلیا این حقیقت رو تشخیص نمیدن و هممون همه ی سعی مون رو بکار می بریم تا از تجربه های به ظاهر دردناک دوری کنیم سعی نکنید از مشکل فرار کنید چون راهی برای فرار از مشکلات وجود ندارد نزارید که مشکلات به سادگی به شما غلبه کنند بلکه جلو برید تا با مشکل روبرو بشید و بهش بگیم " خوش اومدی دوست من چه پیامی از خدا برای من آوردی ؟" اون وقت می فهمی که هر مشکل دقیقا به یکی از ضعف های ما اشاره داره که یا باید اونو اصلاح کنیم و یا از ما میخاد با نشون دادن واکنشی درست یه گامه دیگه ای در راه نیکی و راستی جلو بریم و بنابراین دوست عزیزم هر مشکل مثل یک بسته است که در درون اون یه هدیه ی ارزشمند از طرف خدا هست.

          باور نمی کنی ؟ امتحان کن!!

سکوت :

راست میگی

خیلی از ما تلاش می کنیم که بار سختی هامون رو تنهایی تحمل کنیم و یا راهی براش پیدا کنیم ُ همین امروز این بار ها رو روی زمین بزاریم و اونا رو به خدا بسپاریم ، در سکوت مشکلامون رو یکی یکی به خدا بگیم و دعا کنیم تا چاره ای پیدا کنیم ، صمیمانه دعا کنید و ایمان داشته باشید که خدا شما رو تنها نمی زاره خدا تو قرآن فرموده:

   بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ....

اونو یاد کنید که از هر پدر و مادری مهربان تر است از درد ها و کوچکترین نیازهامون آگاهه همه چیز رو به اون بسپریم تا پاسخ رو دریافت کنیم وقتی مشکلات رو به خدا میسپریم و اونا رو فراموش میکنیم مشکلات به خودی خود حل میشند.،

+ گفتمان روز ...  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:34  توسط تیر ماهی ها  | 

سکوت:

سلام

سایه:

منم سلام

 

ای خداوندا

به علمای ما مسئولیت ، و به عوام ما علم ، و به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و  به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز .... نیز عقیده  ، و به خفتگان ما بیداری ، و به بیداران ما اراده ،و به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین ،و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد ، و به شاعران ما شعور و به محققین ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی ، و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان ، و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن ، و به شیعیان ما علی ، و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا، و به خود ما خود آ گاهی و به همه ی ملت ما همت و تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش

 

سکوت و سایه :

ایندفعه با یه دعا همه ی حرفامون رو زدیم کاش رئیس جمهور آینده هم همه ی این هارو از خدا بخواد

                     **************   الهی آمین**************

+ گفتمان روز ...  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:12  توسط تیر ماهی ها  | 

سکوت:

سلاااااااااااااااااااااام

سایه:

منم سلام

سکوت:

ما امروز تصمیم گر فتیم بریم پارک و پروژه ی تاسیساتمون رو از یه جایی بالاخره شروع کنیم ( البته اگه خدا بخواد)

سایه:

آقا جاتون خالی ما تازه ساعت ۹ تو صف نونوایی بودیم و ساعت ۱۰ بود که رسیدیم پارک  راستی تو راه زنگ زدیم به دوستامون(رویا ، زهرا و مینا) تا اونها هم به جمع علما اضافه بشند

سکوت:

والله از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ما خواستیم درس بخونیم ولی..........

سایه:

اززاونجایی که به قول استادمون ما مبانی نظری مون خیلی قویه قبل از هر کاری کلی راجبش نظر می دیم

سکوت:

از ساعت ۱۰ تا ۱ درس خوندیم و بعدش هم که بچه ها بهمون پیوستند و دوباره کودک درونمون زنده شد شروع کردیم به شیطنت و ......

سایه:

خلاصه ناهار خوردیم و شروع کردیم تا با بچه ها ادامه پروژه رو انجام بدیم ای دل غافل

بچه ها وسطش به این نتیجه رسیدند که (البته وسطش که چه عرض کنم درست بعد از مبانی نظری)

که نقشه هاشون برای این پروژه یک کمی سنگینه ، و باید کا رو عوض کنند این شد که پا شدند و رفتند

سکوت:

باز هم من موندم و سایه و پروژه و تاسیسات و کلی مبانی ..............

ما دو ساعت و نیم دیگه هم پروژه کار کردیم بعدش به سایه گفتم بیا کتابی رو که استادمون داده بخونیم به اسم : """"جامعه شناسی خودمانی""""( نویسنده : حسن نراقی)

سایه:

همه ی اینا رو گفتیم تا مثل آقای نراقی ما هم از اشکالاتمون بگیم که تقریباً بین تموم ایرانی ها مشترکه البته منظور ما شمای مخاطب نیستید

              ***** لطفاً کسی برداشت بد نکنه ******

سکوت:

۱-بی برنامگی

اولین اشکال ما این بود که برنامه ریزی دقیق  نداشتیم و فقط تصمیم گرفتیم که کاری بکنیم

آخه بگو  آدم عاقل قبل از هر کاری بگو چی میخوای بکنی چه جوری با کی  ...  

همه ی اینها لازمه   

مگه نه سایه جان؟؟؟؟؟؟

سایه:

آره دیگه ما ایرانی ها همیشه تو حاشیه ایم بدون هدف تصمیم می گیریم و بدون هدف حرکت می کنیم مثل کاری که ما امروز انجام دادیم  بد نشد ولی می تونست بهتر از این باشه

سکوت :

۲-دومین اشکال ما احساساتی بودن ماست

اصلا فکر نمی کنیم که خدا یه چیزی به ما داده به اسم عقل که استفاده کنیم و دچار مشکلاتی از قبیل کمبود وقت و بی نظمی در امور  و .......... نشیم

سایه:

ما دو تا از اشکالامون رو گفتیم شما هم به حرفای ما فکر کنید و  اشکالاتون رو پیدا کنید البته منظورم اشکالامونه.

 

+ گفتمان روز ...  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 16:17  توسط تیر ماهی ها  |