تم نوستالژیک!!!
پایان نامه ام تموم شد، تازه میفهمم چرا میگن دانشگاه فقط روزانه و شبانه! به قول محمدرضا دشمن فرضی برره از جلسه دفاع تو واقعی تر بود خواهرجون!!
آقا جاتون خالی یه ماه تمام با بابا به عنوان یه مرد، راجع به خیلی چیزا صحبت کردم،شعله های آتشفشانم هنوز داغه و خاکسترش تلی شده روی دلم، اما اینم میگذره.
روز دفاعم با کلی استرس کارایی رو رو دیوار نصب کردم که به جرات می تونم بگم از کار خیلیها که ارشد میخونن هم بالاتر بود. داورم وقتی اومد تو کلاس فک کرد 3 نفر دفاع دارن!هنوز هیچی نشده راهنمام پاتکی به شخصیت یه موجودی زد که بیچاره داورچشاش شده بود 4 تا!! فک کنم اگه سوالی هم داشت که البته در حد سوال پرسیدن نبود یادش رفت! حتما با خودش فک کرد راهنماش اینه ببین خودش چیه الان حرف بزنی میشورن میذارنت کنار!!!بگذریم خیلی سوژه بود.!
خلاصه محمدرضا هنوز به علوم پزشکی نرسیده زنگ زدم و گفتم برگرد دفاعم تموم شد!!!از اینم بگذریم.
نخواستم زیاد غمگین باشه، خیلی چیزا از این دانشگاه یاد گرفتم، اندازه یه عمر تنهایی و سختی رو تجربه کردم ولی به قول یکی از بچه ها دیگه تو دانشگاهی که تو دست بچه های معماری به جای قلم و کتاب و تخته شاسی ، سیگار و اتو مو و ریمل می بینی ، انتظار نداشته باش اونجا کسی به فکر یاد گرفتن باشه ، آدم تو همچین محیطایی خفه میشه !!ا آدمایی رو می بینی که به جای تغییر مدل جهان بینی شون به تغییر مدل بینی شون اکتفا می کنن!! این هم حادثه ای بود.بگذریم..........
برنامه آینده ام از حالا مشخصه:توکل، تلاش و تسامح
از خیلی چیزا باید چشم بپوشیم چون از حوزه اختیار و اراده ما خارجن اما حتما خوبن و این معنای مکتوبه!
مکتوب ینی 4 فروردین بگی :آنچه که تقدیر ماست حاصل تدبیر ماست و بعد 8 فروردین قلبت وایسته و برای 10 دقیقه بمیری و برگردی ....
مکتوب ینی روحت از جسمت جدا شه و تو این جدایی و حقارت جسمو ببینی .....
مکتوب ینی بفهمی روح از لحاظ ابعاد خیلی کوچیکه شاید 70 یا 80 سانت اما دنیایی عظیمه!!
مکتوب ینی بترسی و حس کنی دست مرگ همیشه رو شونه هاته، مکتوب ینی بفهمی خدا اینجاس!دست در دستت و تو باید اونو به قلبت دعوت کنی!
مکتوب ینی بدونی همیشگی نیستی پس باید به خودت احترا م بذاری.بگذریم..............
من عقل سرخ رو انتخاب کردم، نه عقل سبز نه عقل کبود نه عقل سفید، عقل سرخ، عقل سهروردی و ابن سینا!
به زودی ساختار شکنی میکنم و فراموش میکنم .به سفری میرم، شمال یا جنوب کنار دریا، روی کوه یا شاید یه پیاده روی طولانی، شایدم تنها به یک کتاب در آنسوی اساطیر نزد پرومته که توسط زئوس به بند کشیده شد! میگذرم و بعد شروع میکنم...............
2 روز مونده به دفاع نیت کردم و از حافظ پرسیدم اونم اینجوری جواب داد:
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آنکس که اوفتاد خدایش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم در آی تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری
در شاهراه جاه و بزرگی و خطر بسیست آن به کزین گریوه سبکبار بگذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج درویش و امن خاطر و کنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
نیل مراد برحسب فکر و همت است از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر وقناعت ز رخ مشوی کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
تیتراژ پایانی: با صدای حسین پناهی!
اینجایم.......
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم....
رسالتم شاید این باشد که از بین هزاران جنگ خونین
یک فنجان چای داغ را در شبی مهتابی به خداوند تقدیم کنم............
یا الله تو قلب بیگانه را می شناسی که تو خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای،پس آرامم کن.من و تو همدیگر را یافته ایم تو عارف عاشق می خواهی و من تنها تو را........(هبوط- دکتر علی شریعتی)
