تبليغاتX
انسانم آرزوست...

انسانم آرزوست...

دل نوشته ها

تم نوستالژیک!!!

دیدین بعضی فیلما چقدر نوستالژیکن؟! گاهی وقتا تو زندگی ما آدما هم اتفاق می افته! همه چی خوبه ها اما یه چیزی خودش نیست!بگذریم.....

 پایان نامه ام تموم شد، تازه میفهمم چرا میگن دانشگاه فقط روزانه و شبانه! به قول محمدرضا دشمن فرضی برره از جلسه دفاع تو واقعی تر بود خواهرجون!!

آقا جاتون خالی یه ماه تمام با بابا به عنوان یه مرد، راجع به خیلی چیزا صحبت کردم،شعله های آتشفشانم هنوز داغه و خاکسترش تلی شده روی دلم، اما اینم میگذره.

روز دفاعم با کلی استرس کارایی رو رو دیوار نصب کردم که به جرات می تونم بگم از کار خیلیها که ارشد میخونن هم بالاتر بود. داورم وقتی اومد تو کلاس فک کرد 3 نفر دفاع دارن!هنوز هیچی نشده راهنمام پاتکی به شخصیت یه موجودی زد که بیچاره داورچشاش شده بود 4 تا!! فک کنم اگه سوالی هم داشت که البته در حد سوال پرسیدن نبود یادش رفت! حتما با خودش فک کرد راهنماش اینه ببین خودش چیه الان حرف بزنی میشورن میذارنت کنار!!!بگذریم خیلی سوژه بود.!

خلاصه محمدرضا هنوز به علوم پزشکی نرسیده زنگ زدم و گفتم برگرد دفاعم تموم شد!!!از اینم بگذریم.

نخواستم زیاد غمگین باشه، خیلی چیزا از این دانشگاه یاد گرفتم، اندازه یه عمر تنهایی و سختی رو تجربه کردم ولی به قول یکی از بچه ها دیگه تو دانشگاهی که تو دست بچه های معماری به جای قلم و کتاب و تخته شاسی ، سیگار و اتو مو و ریمل می بینی ، انتظار نداشته باش اونجا کسی به فکر یاد گرفتن باشه ، آدم تو همچین محیطایی خفه میشه  !!ا آدمایی رو می بینی که به جای تغییر مدل جهان بینی شون به تغییر مدل بینی شون اکتفا می کنن!! این هم حادثه ای بود.بگذریم..........

برنامه آینده ام از حالا مشخصه:توکل، تلاش و تسامح

از خیلی چیزا باید چشم بپوشیم چون از حوزه اختیار و اراده ما خارجن اما حتما خوبن و این معنای مکتوبه!

مکتوب ینی 4 فروردین بگی :آنچه که تقدیر ماست حاصل تدبیر ماست و بعد 8 فروردین قلبت وایسته و برای 10 دقیقه بمیری و برگردی ....

مکتوب ینی روحت از جسمت جدا شه و تو این جدایی و حقارت جسمو ببینی .....

مکتوب ینی بفهمی روح از لحاظ ابعاد خیلی کوچیکه شاید 70 یا 80 سانت اما دنیایی عظیمه!!

مکتوب ینی بترسی و حس کنی دست مرگ همیشه رو شونه هاته، مکتوب ینی بفهمی خدا اینجاس!دست در دستت و تو باید اونو به قلبت دعوت کنی!

مکتوب ینی بدونی همیشگی نیستی پس باید به خودت احترا م بذاری.بگذریم..............

من عقل سرخ رو انتخاب کردم، نه عقل سبز نه عقل کبود نه عقل سفید، عقل سرخ، عقل سهروردی و ابن سینا!

به زودی ساختار شکنی میکنم و فراموش میکنم .به سفری میرم، شمال یا جنوب کنار دریا، روی کوه یا شاید یه پیاده روی طولانی، شایدم تنها به یک کتاب در آنسوی اساطیر نزد پرومته که توسط زئوس به بند کشیده شد! میگذرم و بعد شروع میکنم...............

 

2 روز مونده به دفاع نیت کردم و از حافظ پرسیدم اونم اینجوری جواب داد:

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری           تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آنکس که اوفتاد خدایش گرفت دست        گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند       اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم در آی         تا یک دم از دلم غم دنیا به در بری

در شاهراه جاه و بزرگی و خطر بسیست        آن به کزین گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج        درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است          ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد برحسب فکر و همت است               از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر وقناعت  ز رخ مشوی             کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

 

تیتراژ پایانی: با صدای حسین پناهی!

اینجایم.......

بر تلی از خاکستر

پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را تکان می دهم....

رسالتم شاید این باشد که از بین هزاران جنگ خونین

یک فنجان چای داغ را در شبی مهتابی به خداوند تقدیم کنم............

 

یا الله تو قلب بیگانه را می شناسی که تو خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای،پس آرامم کن.من و تو همدیگر را یافته ایم تو عارف عاشق می خواهی و من تنها تو را........(هبوط- دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 11:51  توسط تیر ماهی ها  | 

تئوریسین؟متافیزیسین؟ یا معمار؟!

اگه بهت بگن دوست داری کدوم یکی از اینا باشی چی میگی؟

اگه بهت بگن تو که انقدر حرف می زنی حالا چی کار کردی یا نکردی ؟ چی میگی؟

اگه کلی آسمون ریسمون به هم ببافی و هیچکی نفهمه چی میگی ، چه کار می کنی؟

اگه به یارو بگی کانسپت بگه چقدر پول توشه چی می گی؟

جون من حداقل به اینجاش فک کن! اگه کلی دلیل منطقی بیاری که به این دلیل حرفت اشتباس و آخرشم طرف بهت بگه بچه جون من ده ساله کارم اینه و با این تزئیین و فلان تزئین درستش میکنم، برو کشکتو بساب!دانشگاه فقط شماهارو متوقع بار میاره،معماری ینی ساخت و ساز .چی میگی؟

اون وقته که دیگه دوست نداری بسازی، دوست نداری زیر یوغ حرفای اشتباه و کلیشه زندگی کنی.

آلدو روسی بنده خدا راست میگه: گاهی برای ساختن باید نساخت!

اما سوال :

1) آیا باید مثل رایت و لوکوربوزیه در تمام طول عمر جنگید و به همه افکار و کلیشه های اشتباه اعتراض کرد؟!

2) یا باید آرامش رواقی میس ونده روهه یا رفتار دوستانه آلوارآلتو را در پیش گرفت و همیشه موفق بود؟!

3) آیا بهتر نیست برای یافتن دست نیافته پنهان فضا، مثل حدید، لیبسکیند،هجداک، آیزنمن ،گه ری و روسی سالها تنها متافیزیسینها یا تئوریسینهای قهاری باقی ماند؟

من نظرمو یه ماه دیگه میذارم اینجا ولی شما هر طور راحتی!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 0:50  توسط تیر ماهی ها  | 

عاشقانه هایی برای خدا

سلام الله

اینجانب کمی دلتنگ شما هستم . آیا می شود به قلب ما بیایید! آیا می شود کمی به محالات امروز ما جنبه معجزه ببخشید؟! از محال وقوعی ما را به محال عادی تنزل دهید!

یا لطیف  می شود ما را معجزه ای دوباره نمایید!

اگر می شود حتی به صدای سه تارم بیایید. الله من به زبان نتها شما را خواهم ستود!

الله اگر به دیدار ما آمدید، ما از شما هیچ نمی خواهیم، حتی طبقات هفت گانه بهشت را،آن هم برای طبقات طماع و ترسو!، جز آنکه با خود دستمالی سفید بیاورید احتمال گریه ما، تنها برای شما، بسیار است!

الله نگاهم در انتظارتان باران، دستم باران ، روحم باران ،کاش من همه بودم تا قدرت صدایم به اندازه قدرت تمام جهان بالا بود.مرحمتی نموده به لهجه بارانی تان ما را در عرش فرا خوانید.

الله من همان سلطان جبار شرقی ام که به دنبال شما تا سر ان کوه افسانه ای نیز رفتم. آنجا که دختران زئوس بودند! از هر کدام چیزی دزدیدم تا برای مهربانترین هدیه دهم!

الهه شعر ، الهه موسیقی ، الهه نقاشی، الهه عشق، الهه زیبایی ....

به شما که رسیدم دیدم کوله بارم در برابر این همه زیبایی هیچ است. الله من محتویات کوله ام را بیرون نیاوردم تا شما به حقارتم نخندید! می دانم که در  برق چشمانتان نشانی از تمسخر نیست، اما نمی خواهم مرا ضعیف ببینید!که قصه ما ازنوعی دیگر است.

الله بیایید من، شما و عشق دست در کار طرحی  جدید شویمو  دنیایی دیگر بسازیم که بهشتش همینجا و تمام درختانش ممنوعه باشند! در این جهان جدید نه من غریب هستم و نه شما تنها و مظلوم و نه عشق افسانه.در این جهان هیچکس تبعیدی گناه نخستین نیست!

آنجا هم حتما رنج خواهد بود، اما دروغ و فریب نیست، در جهان من و شما هر کس دنیایی است قابل احترام .  در آن اتوپیا همه، همه،..... نمیدانم! دنیایی است!

ای خداوند ای نزدیکتر از...........

 

رو در روی آینه ایستاده ام خیره به چشمانت، خیره به چشمانم!

خیره که می شوم چشمانم  می بارند و نمی گذارند واضحتر ببینمت!

اشک را شاید برای همین آفریده باشی!شاید...

با خود می گویم: این همه چهره این همه نگاه...

کانون همگرایی من و تو بی شک پشت آینه است!

آنجا که جز زنگار جیوه تنهایی هیچ نیست....

                                                                           الهام موسوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 11:54  توسط تیر ماهی ها  | 

عطرها......

کاجها....

پیامبرانی کهن- نه در اعصار قوم یهود-

به صورت سیرت از ما بزرگترند!

اری از ما

مایی که عطر کارخانجات فرانسه کفاف هفت روز تجریداتمان را نمی دهد!

کودکی مان را باختیم کافی نیست؟!

بیایید و نترسید

نترسید از کفتارها و کرکسها

آنها لااقل یک بار عطر نان و گل سرخ و پرواز را حس کرده اند!!

آنها لااقل یک بار حس پرواز را چشیده اند!!

ای ی ی ی ی ی ی ی ی بابا این روزا عین آدم معمولی ها نمیتوانم بگویم یا بنویسم!!

فقط اینکه دوباره از راه دیگری رفتم ماجرای سفرم به فرانسه با مهدیس کنسلید! کنکور ارشد واسه سال دیگه!!( انگار امسال ذاتا سال من نبود حتی تو قهوه اشم فال من نبود!)

 این روزها گفتن نمیتوانم نمیدانم اینها که گفتم ینی همینها که می خواستم بگویم؟! نمیدانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:54  توسط تیر ماهی ها  | 

از کی آخر قصه از یادمون رفت؟

از کی آخر قصه فندق از یادمون رفت؟!

شاید از اون موقع که دیکه خوابیدن تو خونه مادر بزرگم و گوش دادن به قصه هاش دیگه تکراری شد آخر قصه از یادمون رفت؟!

به گمانم از همون موقع که دیگه فک کردیم بزرگ شدیم و واسه حل مشکلاتمون نیازی نیست از اونا بخوایم با مامان صحبت کنه که قبول کنه حرفامونو آخر قصه فندق از یادمون رفت؟

شاید از اون روزی که دیکه بابا بزرگ از پیشمون رفت آخر قصه فندق از یادمون رفت!

ای وای نکنه از وقتی که مامان بزرگ دیکه ازمون نمی خواست شاد باشیم و بخندیم و برقصیم آخر قصه فندق از یادمون رفت!

با از یاد رفتن قصه خیلی چیزای دیگه از یاد رفت یادمون رفت ما نیاز داریم حرف بزنیم . ما نیاز داریم وقتی باید گریه کنیم زار بزنیم و بزرگترامونو صدا بزنیم!

یادمون رفت حرفاشونو به خاطرمون بسپاریم یادمون رفت دستاشونو فشار بدیم و بهشون بقبولونیم که ما هنوز به اونا محتاجیم

ما یادمون رفته بود آخر قصه سه نسلو آخر قصه ۴۵ ساله فامیلو یادمون رفته بود!

۱۳ ام بود که وقتی دیدمش گفتم میخوام قصه رو برام تعریف کنه اشکم داشت می ریخت ولی خندیدم و گفتم میشه قصه رو یه بار دیگه برام بگی ؟ فقط می خواستم بخنده مث همیشه

اما این دفه گفت : حیدر بابا دونیا یالان دونیادر   افلاطونان نوحدان قالان دونیادر

  دستاشو فشار دادم و گفتم : کاشکه اولور بیرده اوشاق اولایدیک

گریه کرد و گفت بیر گول آچیپ اونان سورا سولایدیک

قصه ۴۵ ساله رو تکه های پازلشو بعد از مرگش کنار هم گذاشتیم هرکس یه چیزی یادش بود

آخرش یادمون اومد که همیشه ازش می پرسیدیم مامان بزرگ فندق دختر بود یا پسر؟

اونم بدون اینکه چیزی بگه میگفت: عزیزجان بو نقیلده چوخ سوز وار

رو به من و فهیمه میکرد و میگفت: قزخالخی گرک فندق تک سیاست اولا محبت اولا سلیقه سه اولا

بعد رو میکرد به میثم و داوود و محمدرضا و میگفت: اوقلان گرک فندق تک شجاعت اولا بیله که هر نمه یره هاردادر!!

کلی هرشب باهم میجنگیدیم که کدوم یکی بهتره! غافل از اینکه............

آخر قصه را به یاد آوردیمو کلی کریه کردیم یادش بخیر یاد اون شبا

یادش بخیر خونه مامان بزرگو بابابزرگ یاد اون ارواح کمیاب بخیر

یادشون سبز یادشون نیلی یادشون آبی یادشون ارغوانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:17  توسط تیر ماهی ها  | 

سلام و دیگر هیچ

سایه:

سلام اومدیم اینجا خونمون رو غبار روبی کنیم و بریم

زیاد حرفم نمیاد غیر از اینکه خدا هیچ کسو محتاج این سکوت نکنه!! با زبون روزه ما رو از صبح چرخونده والله

سکوت:

اولاً از صبح نه و از ظهر!! دوماً خیلی جدیداً رو دار شدیا!! اصلاً تقصیر منه که با تو پا میشم میام کرکسیون!!

سایه:

خدایا خدایا !!

سکوت:

به خدا چیکار داری اون طفلک رو هم اسیر فلسفه ی دیوانگی خودمون کردیا!!

یاد روزای جوونیمون بخیر!! آب بی فلسفه میخوردیم و توت بی دانش میچیدیم......

سایه:

یه شعر بگمو خلاص:

به شانه هایم زدی تا شاید تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دلخوش کرده ای به تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟!

دختران روستا به امید دیدن شهر میمیرند و دختران شهر در حسرت دیدن یک روز روستا

مردان کوچک در آرزوی بزرگ شدن و مردان بزرگ در حسرت آرامش یک روز مردان کوچک روز را شب میکنند

آه

کدام پل در کجای دنیا شکسته که هیچ کس به خانه اش نمیرسد؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 17:35  توسط تیر ماهی ها  | 

جایم اینجا نبود کاش اینجا نچکیده بودم!!

بالاخره دیروز قوانینمو نوشتم چه سال باحالی بود سال ۱۳۸۹ ! هرگز از یادم خارج نمیشه

بعد از اون اتفاق پنج ماهه پیش و من و ترس و ترس وترس.........

اما حالا با از دست دادن نیمی از جسمم که تو عروسی شقایق فهمیدم چه قدر لباسام بهم گشاد شدن ! و با لرزش دستانم  احساس می کنم زنده ام و شعر پابلو نرودا که میگه تو آرام آرام شروع به مردن می کنی اگر .......... تو ذهنم مرور  میشه!

من موندم وتنهایی و دوستی ها وخنده هایی که گهگاهی میان ومیرن

من موندم و خیال یه شهر دور یه خونه دور

من و هندز فری و موسیقی و باز هم موسیقی

دیروز تو کتابخونه ام یهو دفترچه امو دیدم یه سالی میشه که سراغش نرفتم چقدر نوشته هام توش ناب بودن بدون اینکه فک کنم دیگران چی میگن نوشته بودم خودم گریه ام گرفت وقتی می خوندمشون.

فک کنم دیگه باید از اینجا برم اینجا زیادی داره حال و هوا مو میگیره شاید روزی باسکوت...

دلم برای اینجا تنگ میشه اما باید تنهاتر شوم باید ادامه راه را لب بسته بپویم که آنکه دانست هیچ نگفت!!

در این زمانه بی های و هوی لال پرست 

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگهای مردابی

چگونه سر کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده میوفتن

به روی هرز علفهای باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست

کمال داد آن را به منه کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

به شب نشینی خرچنگهای مردابی

چگونه سر کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده میوفتن

به روی هرز علفهای باغ کال پرست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 11:35  توسط تیر ماهی ها  | 

دور از جون شما سگ شانس !!!

سایه: ۲۳ تیرم گذشت ای دل غافل یه هفته تمام تو خونه راه رفتم و تولدمو گوشزد کردم!! هدیه امو با پررویی تمام یه هفته جلوتر دریافت نمودم !! رابطه اون کار قشنگرو !!هم با معماری کشف کردم یه معمار میتونه این کاره باشه ولی یه این کاره نمی تونه معمار باشه ینی خیلی کم پیش میاد!)بحث علمیه ها حوزه علمیه نه علمیه!

سکوت:

آره خب راستی تولدت مبارک! حال کردی امروز چه کادوهایی گرفتم ؟! مامان دوستمم واسم کادو گرفته بود ولی مطمئن باش مامان من این کارو نمی کنه چون هنوز کادوی خودمم بهم بدهکاره!

سایه: ولش کن حالا آقا جاتون خالی امروز چه بساطی بود من بیچاره بعد از یه روز راه رفتن با کفشای پاشنه هفت سانتی ( ای سخته!) اومدم این سکوت لعنتی رو ببینم از لحظه ای که دیدمش خندیدم تا همین حالا!

سکوت:

 آخه بعد از چند قرن  همین الان تونستم فایلی رو که یه هفته ی تموم روش کار کرده بودم رو دانلود کنم ، امروز به اندازه ای خجالت کشیدم که دیگه بجای گریه کردن هم میخندیدم ،یه هفته ای میشه که دارم با استاد پایان نامه ام هماهنگ میکنم یه سری کار رو بیارم ایشون ببینند ولی آخ از سگ شانسی من که اول فایلم ویروسی شد بعد هم ۱۰ ساعتی طول کشید تا همین یه دقیقه پیش تونستم بگیرمش ولی ای دل غافل مجبورم برم خونه و ۲ هفته ی دیگه قول بدم که کار بیارم و باز هم ...

سایه:

وقتی رفتیم تو پلاتی انقدر آیه یاس خوندیم که خانمه گفت بسه لال شید!! خیلی باحال بود آخه موقع پیرینتم دستگاه نابود شد یه نیم ساعتی هنگ کرد از اونطرفم عین پارسال همین موقع ها استاد طفلک کاشته شده بود!! اون موقع بدون کار روستا الان بدون متن پایان نامه!! هر روز بهتر از دیروز!! حتی آب میوه هم دیگه اثر نداشت!!

سکوت:

الان که فایل چندین صفحه ای رو میبینم حرصم میگیره آخه نوش دارو بعد از مرگ سهراب چه نتیجه ای داره.؟!؟!؟

سایه:

راستی بازم تولدم مبارک ، از تمام کسانی که وقت نکردم به آنها تولد خود را گوشزد بنمایم پوزش طلبیده و برای آنان آرزوی رحمت و غفران الهی را می باشم!!

سکوت:

نگران نباش به جای تمام افراد به من یکی به اندازه ی کافی گوشزد کردی که دیگه کوپنت تموم شده بچه همدانی پررو!!

جمله ی عبرت آموز:

خدایا هرگز مارا سگ شانس نفرما،خرشانس بفرما

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 18:10  توسط تیر ماهی ها  | 

تار دلت زخمه لا نزنه!!

دلم برات تنگ شده نمی دونم چی داری که من به این سردی دوستت دارم! خیلی بده که باید از هم جدا بشیم . حداقلش اینه که اینجا هست.یه روز برای من یه روز برای تو و روزی برای هردومون!

دوست دارم همه این دو ترمو بدم و به ترم ۱ و ۲ برگردم. تورو نمیدونم امادوست دارم همه این دوسالو بدمو به کاردانی برگردم. آدمای خفن اساتید سختگیر و بداخلاق! وباز دوست دارم تمام این ۲۵ سال و بدم و به لحظه تولدم برگردم تا شاید صدای خدا و موسیقی دل نوازشو بیاد بیارم!

تولدت مبارک زهرا خسروبیگی

تولدت مبارک زهرا خسروبیگی

تولدت مبارک زهرا خسروبیگی

دعاهای خانواده امو اینجوری به تو تقدیم میکنم:

بابا هر سال بهم میگه: زندگی پر از شور و شعور و نظم برات آرزو میکنم( این آخری رو با تاکید میگه ولی کو گوش شنوا)!!

مامان برای هردوی ما خوشبختی آرزو کرده اینکه حتی از خوردن یه لیوان آبم حس خوبی بهت دست بده یعنی خوشبختی

و محمدرضای عزیزم که همیشه دعاهاش قشنگه: آرزو میکنم هرگز دختر نشی مث من که نشدم!!

و من الهام موسوی

برات آرزو میکنم سه تار دلت همیشه کوک باشه  خارج نزنه زخمه لا نزنه !! باشی و باشی وباشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 11:56  توسط تیر ماهی ها  | 

تير ماه و خل بازي هايش

سايه:

دوباره تير اومد و ما دوتا موجود ديوانه از اونجايي كه اصلاً گرفتاري خاصي ازجمله پايان نامه و كارآموزي نداريم ول و بيكار پاشديم اومديم كافي نت!! خب خسته شديم اينقدر رفتيم پارك.

سكوت:

آره گرفتاري كه اصلاً نداريم،بيكار هم كلي هستيم!!! خب ديگه اينم از مزاياي تيرماهي بودنه خوشي در عين ناخوشي و ديوانگي در عين بازم ديوانگي!!

سايه:

امروز دوباره دو نفري دور هم جمع شديم چشمتون روز بد نبينه ما وقتي دو نفري دور هم جمع ميشيم الكي تصميماي بزرگي ميگيريم ، امروز بعد از ناهار وقتي سير شديم فهميديم بهترين روش زندگي اينه كه بزني تو بيخيالي ، بيخيال اينكه تو خيلي بدجنسي، بيخيال اينكه تو خيلي خيلي پستي مهم اينه كه خودت راحت باشي ،شاد باشي، درست باشي ،‌به حرف دلت گوش بدي!!

سكوت:

امروز بعد از خوندن يه مطلب فهميدم كه ديد هيچكس عوض نميشه حتي اگه بخواد تظاهر به تغيير بكنه!!

اينروزا با يه ديد متفاوت همه چي رو نگاه ميكنم و چيزاي خيلي متفاوت تري رو ميبينم كه تا حالا نديده بودم.و اين خيلي به نفعم نيست.

سايه:

ولي به نظر من به نفعمونه كه بعضي وقتا سرمون رو از زير برف بياريم بيرون و نگاه كنيم ولي خيلي بده اينكه بعدش دوباره به اين نتيجه ميرسيم كه كاش همونجا زير برف ميمونديم.

سكوت:

اه دوباره كه دپرس شد.بيا شاد باشيم مثل هميشه

سايه:

آره هم اكنون به استحضار عموم بازديدكنندگان(ديدي چقدر نظر مياد واسمون!!) ميرسانيم با حلول تيرماه تصميم گرفتيم بازم به همه چيز بخنديم.مثل جووني هامون

 

متاسفانه هم اكنون سكوت به ديار باقي شتافت!! اي بابا مونديم تنها!!

حالا سايه:

يوها ها ها ها چقدر باحال !! دندونش وايساد درد!! دلم خنكيد!! 

سكوت: ايشان مرده!!

سايه:

ولي جدي جدي به همه همسنامون همه بزرگترا همه مادر بزرگا و پدربزرگا، همه عمه ننه ها، همه لفتا و لوچا و عجوز مجوزا!! توصيه ميكنيم خنده بهترين هديه خداس به ما ، عين چي فقط هر و كر كن!!

سكوت: بابا مرده !!

سايه: خيلي وقته مرده!!

سكوت: مرده لعنتي مرده ميفهمي؟ هي ايز دايد! اوليبده!

سايه:......

سكوت:......

                                          جمله عبرت آموز نداريم 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 20:23  توسط تیر ماهی ها  |