یه روز دیگه با تمام بیهودگی هاش تو دانشگاه
سایه:
سلام
سکوت:
سلااااااااام
سایه بیا تصمیم بگیریم به جای سلام بگیم درود ، چطوره؟
سایه:
حرف این نیست که بگیم سلام ،درود،دو صد بدرود، باید وقتی سلام میدیم همه ی ذهنمون پیش مخاطب باشه
نه اینکه فقط رد بشیم یک کلمه با کلاس بگیم ، بعد بدون اینکه لذتی پشت سلاممون باشه ، تو دلمون بگیم "حالشو گرفتم " یه حرف با کلاس بهش زدم .
سکوت :
نمی دونم واقعا چی بگم ولی خوب دیگه هر کسی برای خودش عقایدی داره ، عقاید همه هم قابل احترام و در عین حال قابل انتقاد ه.
سایه:
از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است، ما اصولا صبح های سه شنبه تصمیم میگیریم که به دانشگاه بیام و یه کار مفید انجام بدیم، ولی به قول چاووشی : لعنت خدا به این سه شنبه ها!!!
سکوت:
هر روز خدا پر از زندگی ولی اینکه ما چه جوری زندگی کنیم مهمه! تصمیم ما درسته ولی عملکردمون نه،ببین دوست خوبم ما نمی تونیم خوب کار کنیم چون پیوستگی و انسجام فکری نداریم اینقدر دور و برمون رو شلوغ کردیم که به قول معروف از اینجا رونده از اونجا مونده شدیم.
سایه:
آخه آدم حسابی ، روم به دیوار چین ، ما مگه چه گرفتاری داریم ، بچه هامون خونه موندند ، غذامون رو گازه ، کم مونده بسوزه،بتون ریزی برجامون مونده یا شرکای شرکتمون سهاممون رو از دستمون گرفتند.نه هیچ کدوم از اینا نیست اتفاقا ذهنمون هم خیلی بازه فقط نمی دونم چرا برنامه ریزی نداریم،عمق فاجعه رو درست در روزهای سه شنبه میشه درک کرد، باور کن
سکوت:
می دونم تا حدی حرفات رو تائید می کنم ،ولی من که احساس می کنم روزهای پردردسری رو می گذرونم همش شده روزهای پر از تشویش و نگرانی ،البته من سعی می کنم زیاد درگیر مسائل درسی نشم نه اینکه به فکرش نباشم ولی اعتقاد دارم همه این روز ها می گذره و چند وقت دیگه میشه عین گذشته های دیگه و ...........
سایه:
احساس میکنم این روزها به تلخی قهوه است اصلا شاید به همین دلیل که بعضی ها میگن : قهوه شادی بخشه!
سکوت:
بله همه شادیها زمانی احساس میشه که قبلش مزه سختی و رنج رو چشیده باشی همیشه سفید در کنار سیاه و نور در برابر تاریکی معنا پیدا میکنه (و سایه همراه سکوت آرامش بخشه)
سایه:
می دونی، من می خوام جامعه ام ، دانشکده ام ، زندگیم بر سه پایه استوار باشه،کتاب،ترازو و آهن و خودم هم بر سه پایه: حقیقت ،زیبایی و هوشیاری. پس چرا باید روزامو هر چند پشتشون یه خاطره باشه اینجوری از دست بدم؟ فکر کن یه روز از زندگیم رفت.
سکوت:
با کنایه حرف میزنی ، منظورت از ترازو و آهن چیه ؟ واضح تر بگو من که دوستتم متوجه نمی شم وای به حال ........
سایه:
کتاب ، علم منه که میخوام هر روز زیاد بشه حتی سه شنبه ها،ترازو ، عدالته که میخوام هر ساعت جلوه داشته باشه، آهن تکنولوژیه که می خوام منم یه سهمی توش داشته باشم، مفهومه مهندس؟
سکوت:
خیلی خوبه که اینها ملاک زندگی هر روز و حتی هر ثانیه ی وقتته،
به نظرت تونستی یا می تونی جامه عمل بپوشونی و از عقیده تبدیل به عمل کنی و همه ی زندگیت رو با اینها عجین کنی؟
کاش همه ی ما به گذشته ها نگاهی کنیم و یه نظری به آینده بندازیم و بدش تو حال حرکت کنیم!
سایه:
یه روزایی فکر می کردم کتاب و آهن رو دارم ، من جهان رو پر از ترازو خواهم کرد اما حالا ...
یه چیز رو بگم آینده و گذشته همش کشکه ، خیاله، حرفه هر چی هست امروزه ،همین حالا که من تصمیم گرفتم سه شنبه هام بر پایه ی اراده و حرکت باشه چه فرقی میکنه تو گذشته چه اتفاقی افتاده باشه، تاریخ هر صد سال یکبار تکرار میشه اما من غیر قابل تکرارم.
سکوت:
نمی دونم امروز به تو چی گذشته آره منظورم خود خودته ، چی شده که اینقدر غریب حرف میزنی راحت بگو ، کاش می شده همه چی رو گفت و همه چی رو درک کرد کاش....
سایه:
چیه؟ در برابر اینهمه ادبیات کم آوردی؟پرچم سفیدت رو بده بالا!!! اینا رو گفتم که بگم ما اینیم دیگه، گاهی سفید ، گاهی سیاه،یه وقتایی خاکستری ولی عمراً آفتاب بلکه همیشه سایه!!!!!!!!
سکوت:
باشه من که بالاخره نفهمیدم امروز تو با چشم دلت چی رو درک کردی که اینقدر با کنایه حرف میزنی
ولی به نظرم اگه بری و یه کم استراحت کنی و یه روز دیگه از زندگیت آغاز بشه این احساسات تیر ماهیت تغییر میکنه
****اینم یه شعر از احمد شاملو****
در این بن بست
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم
دلت را می بویند
روز گار غریبی ست ،نازنین
. عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
اتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روز گار غریبیست نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند
بر گذر گاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روز گار غریبی ست ، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست ، نازنین
ابلیس پیروز ، مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
|
+| نوشته شده توسط
تیر ماهی ها در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
|