تبليغاتX
انسانم آرزوست...
دل نوشته ها
 و اما آخرين روزهاي....
سايه:

از پنج شنبه اون هفته (يعني ۱۸ تا ۲۵ تير ) در گير بوديم ، اولش كه با تحويل طرح سكوت همراه بود ،تصور كنيد كه تا حالا من براي خودم هم اينقدر كار نكرده بودم، مي دونيد من براي تحويل طرح خودم چيكار كردم ؟؟ آقا اولش كه سكوت رو به خانه دعوت كرده مسئوليت ۵ پرسپكتيو رو به اون واگذار كردم بعد اونو فرستادم خونشون و ۳ دوست گرامي ديگر رو (مينا،رويا،زهرا) به كار گماردم و اينچنين شد كه من يك روزه طرح خود را بستم.حالا فهميديد زرنگي يعني چي يا فهميديد دوست خوب يعني چي؟

سكوت:

بعد از تحويل طرح سايه نوبت به تحويل طرح مينا افتاد ، اين گروه به اصطلاح دوستان هر كار سختي رو به من محول ميكنند مينا هم از اين قانون پيروي كرد و ساخت ماكت و پرسپكتيو هاي داخليش رو به من واگذار كرد،من هم كه كلا متعلق به همه ي دوستان هستم با فداكاري تمام شب تا صبحي رو بيدار موندم و بالاخره كار اون هم تموم شد و تازه بعد از تحويل طرح ها بود كه شروع به انجام پرو‍‍‍‍ژه ي روستا كرديم.

سايه:

تازه وقتي شروع كرديم به عمق فاجعه پي برديم، درسته كه ما كل كارها رو در طول ترم انجام داده بوديم ولي اي دل غافل زهي خيال باطل، بايد ۶۰ شيت آماده مي كرديم در طول ۲ روز .

سكوت:

كه البته ما فقط تونستيم ۴۰ تا نصفه تحويل استاد بديم ، البته با شرمندگي تمام

سايه:

آخه طبق برنامه ريزي اعضاي ۴ نفري گروه ما مي رسيديم تموم كنيم ولي سميرا براش مشكلي پيش اومد و ما رو اولين شب تنها گذاشت ،در واقع يكي از سريع ترين اعضاي گروه پر زد و رفت،من فكر ميكنم تموم اين بدشانسي ها به دليل شانس بد سكوته كه قبل از خودش در حركته.سميرا هم در بدشانسي كمبودي در برابر سكوت نداره ،خلاصه ما موجودات طفلك فقط ۴ ساعت در طول ۴۸ ساعت خوابيديم،باز ما ، سكوت اونم نخوابيد.

آهان يادم رفت بگم من از دو روز قبل يعني از شب بيست و دوم دقيقاً ۷۵ بار دقيقه به دقيقه به تمام بچه هاي خوابگاه رويا اينا تولد خودم رو گوشزد كردم اينقدر اينكار رو كردم تا بيچاره ها از خداشون بود كه منو با آژانس به خونمون بفرستند حتي تو خواب هم رهاشون نميكردم.خب كم كسي كه به دنيا نيومده بود.والله ...

سكوت:

به كلي يادم رفته بود تولد سايه(۲۳ تير) رو تبريك بگم .

خواهر خوبم طلوع ۲۴ خورشيد زندگيت رو تبريك ميگم.

سايه:

منم طلوع ۲۵ خورشيد زندگيت رو تبريك ميگم تا تو باشي سن منو اشتباه نگي من ۱۴ سالمه.

سكوت:

باشه من معذرت مي خوام ببخشيد اشتباه شد ايشون ۱۰ سال بيشتر ندارند

(سايه ۱۰ ساله از همدان)

سايه:

حالا بشنويد از روز تحويل پروژه ، استاد طفلك رو دقيقاً ا ساعت تمام ، تمامه گروه روستا كاشتند (البته منظورم اين بود كه ايشون رو منتظر گذاشتند)

سكوت:

استاد انگار خيلي از دست ما عصباني بود و انتظار كار خيلي بهتري رو داشتند ولي متاسفانه مثل اينكه به كلي وقتي پروژه ي پر از برگهاي خالي رو ديدند نا اميد شدند.

سايه:

ما هم براي رد گم كردن يك جعبه شيريني به مناسبت تولد به كلاس برديم ،البته استاد لطف كردند و نمره هاي ما رو دادند .

سكوت:

من پس فردا عازم خونه هستم و ممكنه تا آخر تابستون ديگه نتونم با سايه همزمان پست بزارم ولي سعي مي كنيم تكي تكي يه سري بزنيم .

سايه:

منم از هفته ي آينده سفرهاي استاني خود رو به همراه خانواده ي محترم آغاز ميكنم ولي حضور سبزم رو هرگز كمرنگ نخواهم كرد.

البته ما تصميم گرفتيم پروژ ه روستامون رو تموم كنيم چون اصولاً در قاموس ما كار نصفه نيمه نيست بنابراين احتمال اينكه ما يك ترم آينده رو هم از سواد استاد استفاده كنيم زياده.

جمله ي پايان ترم:

ذهن خالي كارگاه خداست

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 تولد یکی از تیر ماهی ها

سایه:

امروز ۱۸ تیر تولد سکوته، ای کسی که این پست را میخوانی بدان و آگاه باش که امروز دردانه ای وارد جهان هستی شده پس تونیز بامن با تمام وجود برای پیروزی اش دعا کن.

این ترم هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت. بعضی وقتها حس کردیم خدا هنوز از انسان نا امید نیست، یه وقت هایی دلمون واسه خدا تنگ شد،یه وقتهایی دیدیم که به ما لبخند میزنه راستی چقدر تو این ترم خندیدیم.

سکوت:

این روزها روزهای پر کاریه همه در تلاش اند که بتونند طرح های خود رو به خوبی ارائه بدهند، امروز از صبح با سایه چند بار تلفنی صحبت کردم تا بالاخره قرار شد از ساعت ۳ به بعد بیاد کمکم ، اومد کمکم ولی با دستی پر از کادو، اولیش کیک تولدی بود که مامانش تدارک دیده بود ، دومی کادوی باباش برای من بود و سومی هم کادوی خودش.( دستشون درد نکنه)

سایه:

ای بابا مهندس خواهش میکنم قابلی نداشت،صد سال به این سالها! ببخشیدا چون همه این حرفها رو میزنند منم گفتم کم نیارم.

سکوت:

تواین ترم از اساتید زیادی مطالب مهمی یاد گرفتیم از جمله مهندس محمدیان منصور که در کنار معماری زندگی رو به ما یاد دادند، مهندس عقیقی که به ما یاد دادند سر سخت و دقیق باشیم، مهندس فرهنگی که یاد دادند اجرایی تر فکر کنیم و به معماری تنها به عنوان یک هنر نگاه نکنیم ،مهندس جعفری که یاد گرفتیم اعضا را به شکل ""اعزا" بنویسیم اونم نه یکبار که چند بار در جزوه ی سازه تکرار کنیم!! (البته چیزای دیگه هم یاد گرفتیم ) مهندس طلایی که از ایشون یاد گرفتیم همه چیز رو تنها به کلید واژه تبدیل کنیم و ...

سایه:

از مهندس طلایی یاد گرفتیم کثرت در وحدت چه تفاوتی با وحدت در کثرت دارد!یا اینکه به قول ما ایرانی ها حسن کچل چه تفاوتی با کچل حسن دارد.از مهندس خزندی یاد گرفتیم علاوه بر خود سازه به زیر بنای آن هم توجه کنیم بنابراین سعی کنیم مدیر تر باشیم،و مهندس دیماری که از ایشون یاد گرفتیم همه رو دوست بداریم و با همه دوست باشیم تا شاید کمی انسان تر شویم.و مهندس نوروزیان هم یاد دادند اگر چه موضوع در هر طرح تغییر می کند اما هدف یکی است آن هم دو در کردن کلاس است.

سکوت:

دوباره که مبانی نظری مون گل کرده ،آخه حرفهای نصف شبی بهتر از این هم نمی شه مثلاً ما داریم طرح هامون رو پرزانته می کنیم اونم با مداد رنگی های یکی از اساتید البته فعلا فقط در طرح من استفاده شده .

سایه:

بین خودمون بمونه من اصلاً به این دلیل اومدم به سکوت کمک کنم که ....

حالا گذشته از این حرفها یاد همه ی روزهای این ترم بخیر،یادته روزهای کلاس زبان که ترجمه ی ما تا آخر کلاس میرفت استاد لبخندی میزد و میگفت: تو روخدا ترجمتون رو دست خودتون نگهدارید و به کسی ندید؟ یادته چقدر حرف گوش کن بودیم

سکوت:

یادته روزهای کلاس سازه که همش کارمون شده بود غلط املایی جزوه رو در آوردن ، یاد روزهای کلاس پرسپکتیو بخیر همیشه آخر ساعت گروهمون ۱ ساعتی طفلک استاد محمدیان رودر گیر سوال هامون می کرد.؟

سایه:

یادته اینقدر حرفهای استاد طلایی رومیفهمیدیم که ته کلاس می نشستیم و کلاس رو نقد میکردیم!؟ یادته آقای ملایری میگفت با هم بخندیم به هم نخندیم که چقدر هم بچه ها مراعات میکردند!؟ یادته چند قرن طول کشید تا پروژه ۵۰ صفحه ای ما در برابر پروژه ی ۵ صفحه ای بچه ها قد علم کنه!؟ 

سکوت:

بعد از ظهر های پر کار سه شنبه با صدای اساطیری شجریان که همراه بود با انجام کار های روستا و اعتراضات استاد و آهنگ های شوفری مینا

سایه:

یادته چقدر رومون زیاد بود هر هفته همون آهنگ ها رو هر چند با تشدید اعتراضات با صدای بلندتر گوش میدادیم!؟

سکوت:

امروز هر ساعتش برای من خاطره ای شد ساعتی که سایه و دختر عمه ام سر اینکه کدومشون کیک خودشون بیاره دعواشون شد آخه امسال ۲ تا کیک برام تهیه شده بود البته با جنجال بالاخره سایه پیروز شدو شمع کیک اون فوت شد با دو تا شمع آرزو که منم به نیتش دو تا آرزو کردم.

سایه:

یه مشکل بزرگ برامون پیش اومده برامون دعا کنید

خداوندا ما را کم اما همیشه دوست داشته باش

سکوت:  

                      الهی آمین

 

 

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در جمعه نوزدهم تیر 1388  |
 علم بهتر است يا ثروت
سايه:

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم از اونجايي كه ۳ روز بود كه از خواب بي بهره بودم ، يهو يه سوال در ذهنم پديدار شد : شما چند بار در طول دوره ي تحصيلتون راجع به موضوع علم بهتر يا ثروت انشا نوشته ايد؟

من طبق حسابي كه در مغزم انجام دادم به اين نتيجه رسيدم كه ۱۴ بار در مورد اين موضوع انشا نوشتم و دقيقاً هر ۱۴ بار به اين نتيجه رسيدم كه علم از ثروت بهتر است.

حالا سوالم اينه اگه علم بهتره پس چرا حال و وضع جامعه اينه و اگه ثروت بهتره پس چرا حال و وضع ما اينه؟ما كه هميشه نفت سر سفره هامونه !

به نظر من نه علم بهتره و نه ثروت چون توي جامعه اي كه توي عصر هايتك و در كشوري مثل ايران وقتي صدها نفر از دوستامون فقط به جرم اظهار نظر مجبور ميشن سكوت كنند و مثل سايه روي زمين بخزند و وقتي علماي ما مدرك دكتراشون رو به رخ هم ميكشن و نمرات ۲۰ كلاس اول ابتدايي شون رو به عنوان نمودار پيشرفت اين ملت نشون ميدن به نظر تو دوست عزيزم آيا ديگه حالي براي علم اندوزي يا ثروت اندوزي ميمونه؟

به نظر من كه نمي مونه.

اگه منتظر جواب سكوت هستيد، بايد بگم ايشون حال صحبت كردن ندارند شايد هم افتخار نمي دن شايد هم از من مي ترسه ، شايد هم ...

ولي اي كاش حداقل توي رفتارهاي روزانمون چه در مقام يك عالم و چه در مقام يك غني فقط كمي انسان تر بشيم.

 

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در چهارشنبه دهم تیر 1388  |
 شبی با دوستان
سلام امشب برای اولین بار گروه ۵ نفری مون دور هم جمع اند ، تصمیم گرفتیم یه پستی متفاوت از قبل بزاریم .

مینا-رویا-زهرا -سایه و سکوت

مینا:

امشب شب خوبی بود درمورد همه چی حرف زدیم چرت و پرت زیاد گفتیم گوش خیلی از استادها رو به زنگ در آوردیم بعضی ها رو تو قبر خیلی تکون دادیم ، من آشپزی کردم ، غذام خیلی خوشمزه بود کوفتشون بشه.

رویا:

امروز ما اومدیم که به دوستمون انرژِی بدیم و درس بخونیم نه انرژی دادیم و نه درس خوندیم منتها به جاش کلی انرژِ ی گرفتیم

سایه:

کاش که جای آرمیدن بودی             یا این ره دور را رسیدن بودی

می رویم آنجا که باهم روز و شب را آشتی ست

صبح چندان دور نیست.

امروز در حالی که کاملا غرق شادی بودیم یهو خبر دادند که عموی مهربان سکوت فوت کرده .

راستش کامل هنگ کرده بودیم .سکوت عزیزم واقعا متاسفم و آرزوی من اینه که عموت با بهترین ها همنشین بشه.

زهرا:

چی بگم آخه خوابم میاد، از خوردن چیپس و پفک و آبگوشت بگیر تا سرو صدا و شلوغ بازی تو بگو یه ذره درس خوندیم؟؟؟

مینا:

لعنتی ها امشب منو صدا کردین اینجا ، نذاشتین یه کلمه درس بخونم من گفتم که شما واسم یه خوابی دیدید ، از اونجا شروع که یه دقیقه بعد از دعوت من که فکر کردم شام افتادم شما زنگ زدید گفتید مینا برو نونوایی نون بگیر، دو دقیقه بعد گفتین مینا چیپس بگیر،۳ دقیقه بعد زنگ زدید گفتید کارت شارژ بگیر، ۴ دقیقه بعد خودم مثل بچه ی آدم با زنبیلی از وسایل و یک عدد بستنی که منو مهمون کرده بودند اومدم خدمتتون تا شام بزارم

زهرا:اوممممممممممممممم

سایه:

ای بابا این دوتا خوابیدند تو رو خدا ما رو ببینید رو دیوار کی یادگاری مینویسیم

رویا:

بچه ها تو رو خدا دست از سر من بردارید

سایه:

عمراً ما بزاریم اینا بخوابند

مینا:

خدا خیر بده مامانتو نمی زاره تو بیای پیشمون وگرنه بیچاره بودیم

زهرا:

اه بزارین بمیریم دیگه مسخره ها

سایه:

بیچارشون کردیم خدایی حالا تازه الان میخوایم بریم درس بخونیم درس خوندن ما رو هم که می دونید( ولی راستکی میخوایم بریم درس بخونیم)

رویا:

بچه ها جان من بزارین بخوابیم، صبح باید زود بیدار شیم

سایه:

مینا که هی داره چرت و پرت میگه یه بار میگه اینجا قطبه یه بار میگه اینجا استواست یه بار میگه گوشیم ویروس گرفته بعضی وقتها از بدبختی هاش میگه کلا خوابش میاد معلومه .

سکوت :

بسه اصلا حس حرف زدن ندارم بهتره تموم کنیم الان رویا و زهرا پا میشن مارو از خونه بیرون میکنند

شب خوش.

 

|+| نوشته شده توسط تیر ماهی ها در دوشنبه یکم تیر 1388  |
 
 
بالا