سکوت:
سلام
سایه:
علیک سلام
سکوت :
دقت کردی چقدر این روزها همه چیزش عجیب شده !!!
سایه:
آره، آخه ما جدیداً کارامون هم عجیب شده و اصولاً بدون اینکه لحظه ای کم بیاریم به کارهای عجیبمون ادامه میدیم. نمونه اش همین پروژه خفن تاسیسات
سکوت:
آخه ما یه پروژه ای انتخاب کردیم که پلان یه طبقه اش برابری میکنه با کل طبقات برج میلاد(و البته برابر با ۳ تا از پروژه های بچه های دیگه)
سایه :
تازه میدونید جوابمون در برابر این کار عجیبمون چیه؟ با کمال پررویی میگیم عیب نداره ما می تونیم .
و کار بیشتر یاد می گیریم اصلا فکر نکنید ما کم میاریما ""عمراً""
سکوت:
میدونید هر چی که بیشتر وارد پروژه می شیم می فهمیم چه کار پر ملاتی تا ما مقدمه کار و محاسبات اولیه رو انجام بدیم کار بقیه تموم شده.
سایه:
بی خیال بابا ، این از کارهای عجیبمون ، آخه فقط این که نیست حالا بریم سر خبرهای عجیب ، ما که شنیدیم شاخ در آوردیم شما رو نمی دونم
سکوت:
امروز کلاغ سیاهه خبر آورد : استاد ""حت" از یکی از بچه ها خواستگاری کرده وای ی ی ی
سایه:
ای بابا بازم حرفای خاله زنکی بچه ها ، آخه می دونید کجای فاجعه جالبه این شخصیت فوق العاده باهوشه ، ما فکر می کردیم آدم های باهوش یا تیز هوش دنباله آدمای بهتر از خودشون میگردند ما که باور نمی کنیم چون در اون صورت بنیان فکری مون متزلزل میشه
سکوت:
سایه جان می دونی چیه همیشه آدما با چیزایی تو زندگی برخورد میکنند که حتی تصورش هم غیر قابل تصوره
سایه:
نکته ی جالب قدرت آمارگیری دانشجو هاست ما تقریباً جزو آخرین نفراتی بودیم که این خبر رو شنیدیم بعضی ها چقدر بیکارند
سکوت:
به نظر من این که وارد حاشیه ها نمی شیم خیلی هم خوبه ، گاهی اوقات همین حاشیه باعث میشن متن اصلی از یاد بره من اصلا خبر رو باور نمی کنم.
سایه:
اصلا از ما میشنوید شما هم هیچوقت نه وارد حاشیه ها بشید نه بزارید براتون حاشیه بسازند و بدونید که ""عاقلان نقطه پرگار وجودند"" عین ما همیشه در مرکز ماجرا باشید و لی دورش نچرخید.
حالا بشنوید از سوتی عجیب من :
آقا من سر کلاس نشسته بودم داشتم با سکوت تلفنی حرف میزدم که استاد روستا وارد کلاس شد، من هم بدون اینکه قطع کنم ادامه دادم یهو سکوت یه چیزی گفت که عصبانی شدم( منم که حساس !!) جاتون خالی بلند وسط کلاس خطاب به سکوت گفتم: بمیررررررررر
وای چشتون روز بد نبینه استاد یه نگاه به من کرد گفت : کی بمیره؟
منم که اعتماد به نفس برگشتم گفتم :سلام استاد احواله شما؟یه لحظه کامل هنگ کردم
سکوت:
ماجرای تلفن سایه بر میگرده به اینکه هیچ کدوم روی رفتن به کلاس رو نداشتیم و سایه هم میگفت بیا کلاس رو نریم و به استاد بگیم اجازه بده ما بریم (آخه استاد از ما انتظار کار بهتری داشت).
سایه:
البته نا گفته نمونه که سر کلاس موندیم کارمون رو نشون دادیم و اشکالهای کارمون رو فهمیدیم .
سفارشات دو تا تیر ماهی به شما دوستان عزیز
نتیجه اخلاقی:
۱- اولا یا با تلفن سر کلاس حرف نزنید یا وقتی حرف میزنید احساساتتون رو کنترل کنید
۲-دوما اگه کار هم برای کلاس نداشتید شجاع باشید و برید سر کلاس به روی خودتون هم نیارید
۳-سر کاراتون سعی کنید قبل از اینکه استاد شما رو تخریب کنه خودتون اعتراف کرده و نگران عواقب بعدی نباشید.
|
+| نوشته شده توسط
تیر ماهی ها در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
|